آرمانها نمی میرند...
جایی که ترس ابزار نهایی حکومت نباشد ..
.بی آنکه چیزی در تو مرا به هیجانی آلوده بکشاند
...با تو رقصیدم و بتو عشق ورزیدم ....اما وقتی مرا از پشت نقابم بوسیدی ...
چشمهایم را بر عشق بستم و
...رفتم.....

V For Vendetta
کارگردان: جیمز مک تیگ (دستیار کارگردان در فیلمهای اتریکس، شهر تاریک، جنگ ستارگان)
نویسندگان : اندی و لری واچوفسکی (ماتریکس)
با بازی :ناتالی پورتمن (ایوی هامند) ـ هوگو ویوینگ (وی) ـ ویلیام هارت (ساتلر) ـ استفن ری (فینچ)
بر اساس کمیک استریپ ا ثر آلن مور
(V for Vendetta) فیلمی مهیج و هوشمندانه در باره مرز باریک و بحث انگیز بین آزادی و امنیت است که از روی یک کمیک استریپ دهه ۸۰ ساخته شده است.
خلاصه داستان :
داستان فیلم، در آینده ای نزدیک(2020)رخ می دهد. زمانی که یک حکومت مستبد در انگلستان به قدرت رسیده و این کشور مجموعه ای از فجایع ـ همچون یک بیماری مسری خطرناک ـ را پشت سر گذاشته است. اکنون حکومت به بهانه امنیت، آزادی شهروندان را محدود کرده و به حقوق و حریم شخصی افراد تجاوز می کند. حکومت انگلستان که ، پس از آشفتگی سیاسی از خاکستر برمی خیزد و تحت رهبری شخصی بنام ساتلر(شباهت زیادی به هیتلر دارد) به شکل یک دیکتاتوری منظم، سالم و کارآمد که پلیس مخفی و شبکه های تبلیغ خاص خودش را دارد؛ دوباره متولد می شود. حکومت بریتانیا از سلطنتی به حکومت دیکتاتوری بدل شده و جامعه با مشت آهنین ترس اداره می شود. هنر و ابراز عقیده سانسور می شود(اشاره به پست قبلی زندگی در حکومت ترس) همجنس بازها، اقلیتها و مسلمانها به کمپ های بازداشت فرستاده می شوند. در انگلستان که حالا بیشتر به یک اردوگاه شبا هت پیدا کرده . شبها حکومت نظامی برقرار است، و شبگردانی که "فینگرمن" نامیده می شوند وظیفه کشیک را برعهده دارند. . زن جوانی به نام "Evey "پس از حکومت نظامی از خانه خارج می شود وتوسط چند "" (fingermen) بازداشت شده و مورد آزار و اذیت قرار می گیرد..
در این میان مردی، برای مبارزه با سیستم به پا می خیزد. او ماسکی شبیه به چهره « گای فاکس»، بر صورت می گذارد و نام خود را (V) گذاشته است. با آن لبخند درخشان و تزلزل ناپذیرش فینگرمن ها را شکست داده و “ایوی” را نجات می دهد. حال با نجات "ایوی" گویی سرنوشت آن دو به هم پیوند میخورد (V) اهداف، فلسفه و جنونش را ـ مبارزه علیه این حکومت و نجات مردم ـ بطور کوتاه و سریع برای "ایوی" توضیح داده و از او می خواهد شاهد اجرای نخستین برنامه اش باشد...
منفجر کردن ساختمان قوه قضاییه و مجسمه فرشته عدالت(Lady Justice) و پخش آهنگ "مقدمه ۱۸۶۰" به عنوان اولین اقدامی که بعدها زنجیره ای از واکنشها را در بین مردم لندن برمی انگیزد، اولین برنامه (V) میباشد . (V)همان شب به "ایوی" قول می دهد که سال آینده در همین روز ساختمان پارلمان نیز به تاریخ خواهد پیوست:
"اگر شما هم چیزهایی را می بینید که من می بینم، اگر چیزی را حس می کنید که من حس می کنم، سال دیگر در همین روز جلوی ساختمان پارلمان در کنار من بایستید"
در باقی داستان از طریق تحقیقات سربازرس فینچ که مسئول پرونده را عهده دار است به گذشته "وی" پی می بریم. همچنین با زندگی "ایوی" آشنا میشویم، چگونگی مرگ پدر و مادرش و ترسهای پنهان او، چگونگی به قدرت رسیدن ساتلر ـ که در تمام فیلم از طریق یک تلویزیون چهل اینچی با ما سخن می گوید ـ و وضعیت کنونی جامعه انگلستان.
فینچ با تحقیق درباره اعضای بلندپایه حزب که به دست (V) به قتل می رسند ـ سخنگوی دولت، اسقف کلیسای انگلیکان که یک کودک آزار است و یک پزشک ـ به حقیقت تاریک و تلخی درباره حکومت پی می برد . . .
تحلیل فیلم :
پشت این نقاب جسم نیست....
برادران واچفسکی - خالق ماتریکس - که انقلابی را درعالم سینما بوجود آوردند ، پس از موفقیت چشمگیر سه گانه ماتریکس ، اینبار فیلمنامه فلسفی دیگری را نهیه کردند که هرچند به هیچ عنوان در حد و اندازه کارهای قبلیشان نبود. لیکن ارزش دیدن را دارد.
فیلمنامه فیلم از روی کامیک استریپی (کتاب های مصور) به قلم آلن مور اقتباس شده که قبلا از کتاب های او فیلم خوش ساخت From Hell و اخیرا" هم فیلم Watchman ساخته شده است. از نکات مثبت فیلم میتوان به فیلمبرداری زیبای آن خصوصا در صحنه های اکشن اشاره کرد. اما مشکل اساسی فیلم نشان دادن نحوه ی مبارزه با نظام های توتالیتر است . "خشونت" به عنوان کلید رهایی از این گونه حکومت ها مطرح شده در حالی که امروزه ثابت شده برای ساقط کردن این قبیل حکومت ها بهترین راه مبارزه ی مسالمت آمیز است. چون که که این نظام ها مایلند مخالفان خود را وارد عرصه ی خشونت آمیز کنند تا از این طریق آنها خشونتی بالاتر را در پیش بگیرند چرا که آنها در زمینه ی خشونت یقینا" دستی بالاتر خواهند داشت.
روز پنجم نوامبر را بخاطر داشته باش ...
انگلیسی ها هر سال پنجم نوامبر جشن غریبی برگزار می کنند که شب گای فاوکس (یا شب آتش بازی) نامیده می شود و یادواره توطئه "Gun Powder" (باروت) در سال ۱۶۰۵ است٬ در شب ۵ نوامبر سال ۱۶۰۵( قرن هفدهم) گای فاکس علیه استبداد دولت جرج اول – پادشاه انگلستان - بپا خواست و هنگامی که قصد داشت با ۳۶ بشکه باروت، پارلمان آن دوره را منفجر کند دستگیر شد. گای فاوکس و همراهانش به جرم خیانت محاکمه و اعدام شدند اما میراثشان تا به امروز یعنی چهار صد بعد باقی مانده است و برخی آن را معادل انگلیسی روز استقلال آمریکایی ها می دانند! حالا، (V)می خواهد با انهدام پارلمان انگلیس ، به عنوان سمبل فساد حکومت، یاد او را در خاطره ها زنده کند.
فیلم، بیانیه ای رسا در باب اهمیت آزادی به عنوان اساسی ترین نیاز انسانها در حال حاضر است. بازی های فیلم بسیار روان و خوب است و صحنه های اکشن به خوبی در دل داستان جای گرفته اند. اما نقطه اتکا و قوت فیلم از دید من موسیقی عالی و حساب شده فیلم است که خصوصا" در صحنه انفجار پارلمان زیبایی اش به اوج می رسد.

از نظر بسیاری پنجم نوامبر شب آتش بازی و نشانه شکست تروریسم است اما برخی هم گمان می کنند که در این شب حامیان تروریسم جشن می گیرند. در سال ۲۰۰۲ جامعه انگلیس به نفع ذکر نام (V) در فهرست بزرگترین بریتانیایی های شبکه بی.بی.سی رای داد. بنظر می رسد با گذشت چهارصد سال ، " V for Vendetta " نیز چنین زنجیره ای از واکنشها ـ نمایش حیرت انگیز آتش بازی و احساسات ضد حکومتی ـ را بر انگیزد.
آلن مور نویسنده و دیوید للوید (خالقان کمیک استریپ این اثر) در واکنش نسبت به حوادث سیاسی روز کشور خود در اوایل دهه 80- V for Vendetta - را خلق کردند. توهمی تاریک از زندگی تحت سلطه حکومت فاشیسم در انگلستان، و مرد نقابداری که از سایه ها پدیدار می شود تا چنگال قدرت را خرد کند. البته لازم به ذکر است کتاب للوید سیاه تر، بیرحم تر و شاید ناخوشایند تر بود اما برادران واچوفسکی لایه ای از درخشندگی و نظم به داستان اضافه کردند که زمختی کتاب را می گرفت. فراموش نکنیم همیشه قدرتی متوسط مترصد اتخاذ مقام قدرتمداری که در راس زور می گوید, برای حکومت بر سر توده ی مردم در کمین نشسته است.
البته یادآور میشوم که این فیلم در کشور های جهان اول زیاد مورد توجه قرار نگرفت چون اصلا بحث پیرامون چنین حکومت هایی برای آنها بی معنی ست وخیلی قبل تر جورج اورل این نظام ها را در کتاب ۱۹۸۴ مورد بررسی قرار داده.
مردم نباید از حکومت بترسند. این حکومت است که باید از مردم بترسد."
ایوی V را تنها به عنوان مردی سرشار از نفرت و خشم که تنها در پی انتقام است ـ انتقام بلایی که بر سر او آورده اند و انتقام آزادی از دست رفته ـ می شناسد، خود V هم هم فکر می کند که تنها انگیزه او نفرت است؛ نفرتی که نفس می کشد و در خونهایش جاری است. اما به تدریج در می یابد چیز دیگری قدرتمندتر در زیر این لایه خشم و نفرت در حال شکل گیری است.
(V for Vendetta) جزو فیلمهاییست که تفاسیر و تعابیری را چون تروریسم، آزادی مذهبی، همجنس بازی، آزادی را مطرح کرد که همگی از موضوعات حساسی هستند که برادران واچوفسکی در این فیلم به آنها پرداخته اند. مسائلی که هریک از آنها برای جنجال برانگیز کردن یک فیلم کافی است و در ابتدا چنین تراکم موضوعی بنظر زیاده روی می رسد اما به یمن ساختار هنرمندانه فیلم و بازی درخشان بازیگران (هوگو ویوینگ در نقش V( ایفا گر نقش مامور اسمیت در سه گانه ماتریکس)و ناتالی پورتمن به نقش ایوی) فیلم متفاوتی از کار در آمده است. ویوینگ در پس نقاب خندان گای فاوکس باشکوه و تسخیر کننده است (و با اینکه در تمام طول فیلم ما چهره او را نمی بینیم،) با حرکات بدنی و لحن موزون صدایش به خوبی توانسته است افکار و حتی احساسات وی(V) را به مخاطب منتقل کند .او ثابت می کند که می توان با طرز بیان کلمات به درچه ای از تاثیرگذاری بر مخاطب دست یافت که حتی بعضی بازیگران با استفاده کامل از حالت چهره خود از پس آن برنمی آیند. دیدن ماسک سرد و بیروح که بواسطه بازی درخشان ویوینگ جان می گیرد مجذوب کننده است.
V for Vendetta تریلر سیاسی است روایت قهرمانی است که در زمان خواب مردم، بیدار مانده و یک تنه به ستیز ظلم می شتابد. سعی در بیداری همگان با اسلوب خویش را دارد. دختری خوش قلب را به همکاری می طلبد و به وی رنج را می آموزد و با ایجاد حس همدردی روحش را تسخیر می نماید. فضای فیلم بیش از آنکه بیننده را به آینده ببرد ، گذشته را یاد آوری می کند. فیلم با درون مایه ای انقلابی برای لحظاتی این امید را به وجود می آورد که یک دست نیز برای خود صدایی دارد و به تنهایی می توان تغییری ایجاد کرد.

اما بار احساسی فیلم بر شانه های جوان ناتالی پورتمن است. او در این فیلم بازی گیرایی ارائه می دهد و نقش چنان برازنده اوست که تصور کس دیگری برای این نقش دشوار می نماید. ناتالی پورتمن در نقش دختر جوانی که پدر و مادرش را در جریان مبارزات سیاسی از دست داده و ترسهای کودکی همواره همراهش هستند.بسیار خوب ظاهر شده دختری که همواره به دنبال حمایت می گردد ناتالی پورتمن با ظاهری متفاوت ، عشقی غیر فیزیکی را در جامعه ای سرد و سیاه به تصویر می کشد. اجتماع غم زده و خاموش به نظاره یک حرکت متفاوت می نشیند ، به این امید که سکونی که در اثر ترس ناخودآگاه در تمامی صحنه ها ، تکاپو را از بشریت ربوده از بین برود.
اما این فیلم بمانند سایر فیلمهای برادران واچفسکی فیلمی پیچیده است. برخی مضامین فیلم ـ سیاستمدار قدرت طلب، حمله تروریستی دروغین، توصیف ساتلر به عنوان رهبری مذهبی و مصمم که حاضر است برای حفظ قدرت هرکاری بکند ـ متاسفانه برای ما مضامین آشنایی هستند. فیلم در بخش هایی آشکارا جملات خود را به سوی رئیس جمهور وقت آن موقع آمریکا (بوش) نشانه رفته است؛ مذهبی های افراطی که در ابتدای فیلم به حملات تروریستی متهم می شوند، متهمینی که طی فیلم با کشیدن کیسه سیاهی روی سر بازداشت می شوند ـ که اشاره به شیوه های زندان ابوغریب دارد ـ و رابطه کمپ لارک هیل در فیلم و زندان گوانتانامو. حتی وقتی در انتها مشخص می شود که ساتلر فاشیست برای بدست گرفتن قدرت خودش حملات تروریستی را طراحی کرده است، مسبب حملات یازده سپتامبر را زیر سوال میبرد.شاید به همین خاطر بود که بسیاری نشریات آمریکایی این فیلم را نادیده گرفته و برادران واچوفسکی را به حمایت از تروریسم متهم ساختند.
از نکات بارزفیلم آن است که علیرغم محتوای سنگین سیاسی، کسانی که بدنبال فیلم اکشن با مزمونی علمی تخیلی سرشار از انفجار و شلیک اسلحه و پرتاب چاقو هستند نیز از آن لذت خواهند برد. اما برای افرادی که به سیاست علاقه دارند V for Vendetta تمثیلی از زمانه ی خود ماست؛ فراخوانی برای افرادی است که همچون "Evey" و "V" می خواهند جهان تغییر کند و دیگر مردم به راههایی که حکومت تعیین می کند رانده نشوند. جایی که مردم کشور نیز در تعیین سرنوشت خود دخیل هستند و برای خود تصمیم می گیرند.
از نکات مثبت فیلم دیالوگهای به یاد ماندنی و تاثیر گذار زیادیست که به راحتی میتوان چندین نمونه از آن را مثال زد. به عنوان مثال در یکی از سکانسها ، بازرس با حالتی تمسخر آمیز به V میگوید :تاچند لحظه دیگر در مقابل گلوله های من و سربازانم از پای در خواهی آمد...و در این زمانVبا همان نقاب کودکانه و لبخند حک شده بر نقاب و گونه های سرخابیش که تاآخرفیلم نگرانیها و ناراحتیها و ناخوشیهایش را پشت آن نقاب پنهان کرده به بازرس میگوید:
از زمانی بترسید که گلوله هایتان تمام شود و من نمرده باشم
و همانگونه هم میشود و گلوله های سربازان تمام میشود و Vهنوز زنده است که بازرس با حالتی خصمانه در حالی که به Vشلیک میکند از او میپرسد که چرا نمیمیرد؟وبازVدر حالی که دستش را به دور گلوی بازرس حلقه زده بهااو میگوید:
پشت این نقاب جسم نیست. یک آرمان است و آرمانها هم ضدگلوله هستند ...
Das Leben der Anderen
سالن تئاتر پر از تماشاگر است. همه به صحنه و بازی بازیگران چشم دوختهاند. اما مردی در طبقه بالای سالن، دوربین به دست گرفته و کارگردان تئاتر را، که آن پایین در گوشهای نشسته، تماشا میکند. آن مرد، مأمور اداره اطلاعات است. زندگی خصوصی آن کارگردان، بیآنکه بداند، صحنه عمومی تماشا و نظارت دولت شده است. در نظام توتالیتر و جمهوری ترس، نه عرصه خصوصی وجود دارد نه عرصه عمومی. زندگی دیگران، ملک حکومت است.
زندگي دیگران The Lives of Others
نويسنده و کارگردان: فلوريان هنکل فون دونرسمارک. موسيقي: استفان موچا، گابريل يارد. بازيگران: اولريش موهه[سروان گرد ويسلر]، مارتينا گدک[کريستا-ماريا زيلاند]، سباستين کخ[گئورگ درايمان]. ١٣٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آلمان.
جوايز :
برنده اسکار بهترين فيلم خارجي سال 2006،
برنده جايزه بهترين بازيگر مرد/موهه، بهترين کارگرداني و بهترين فيلمنامه از جوايز فيلم باواريا ،
برنده جايزه بهترين بازيگر/موهه، بهترين فيلم و بهترين فيلمنامه از مراسم فيلم اروپايي،
برنده شش جايزه از مراسم فيلم آلماني،
برنده گلدن گلاب بهترين فيلم خارجي،
برنده جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم Guldbagge،
برنده جايزه تماشاگران از جشنوراه لوکارنو،
برنده جايزه بهترين فيلم خارجي از انجمن منتقدان لس آنجلس،
برنده جايزه مردم پسندترين فيلم از جشنواره ونکوور، برنده جايزه تماشاگران جشنواره ورشو و...
خلاصه داستان :
آلمان شرقي، اوايل دهه ١٩٨٠. "گئورگ درايمان" نمايشنامه نويسي موفق است که مدت هاست با هنرپيشه اي زيبا به نام "کريستا ماريا" زندگي مشترکي دارد. کريستا هنرپيشه محبوب مردم و روشنفکران است که اغلب نقش اول نمايش هاي درايمان را نيز بازي مي کند تا اين که يک شب در نمايش افتتاحيه يکي از کارهاي آن دو، توجه وزير فرهنگ به کريستا جلب مي شود. اما کريستا اعتنايي به او نمي کند و همين امر وزير را خشمگين مي سازد. وزير از سرهنگ گروبيتز صاحب منصب اشتازي[سرويس اطلاعاتي آلمان شرقي] مي خواهد تا زندگي اين دو هنرمند را زير نظر بگيرد. گروبيتز نيز به نوبه خود زبده ترين مامور خود سروان ويسلر را مامور اين کار مي کند. ويسلر در تمامي آپارتمان درايمان و کريستا دستگاه هاي شنود و دوربين مخفي نصب کرده و بيست و چهار ساعته آنها را زير نظر مي گيرد.
ویسلر مأموری سخت منضبط، خشن، بیروح و سرد است، او كه بازجوي ارشد و مدرس بازجويي در اشتازي است،
همه گفتوگوهای خانه نویسنده را میشنود و ثبت میکند. حتي معاشقهها ی نویسنده با دوست دخترش را در گزارش از قلم نمي اندازد،ولي کم کم جذب زندگي اين دو و دنياي هنر و ادبيات مي شود....

تحليل فيلم :
«زندگي ديگران» يکي از بديهي ترين نشانه هاي اوج مجدد سينماي جديد آلمان است، فيلمي به غايت زيبا، خوش ساخت و مدرن که مي تواند مايه افتخار سينماي هر کشوري باشد. موسیقی زیبای فيلم نيز نقش بسیار مهمي در انتقال حال و هوای فیلم به مخاطب دارد.
فیلم «زندگی دیگران» به خاطر خلق تصویری نزدیک به واقعيت از آلمان شرقی روزگار کمونیسم ستایش بسيار شده استداستان فيلم حكايت نظارت سیستماتیک جمهوری دموکراتیک آلمان (آلمان شرقی) بر زندگی روشنفکران و به طور کلی مردم است. محور اصلی فیلم، بيان نظارت سختگیرانه اشتازی (Stasi) یا دستگاه اطلاعاتی آلمان شرقی بر قلمرو فرهنگی کشور است.
«زندگي ديگران» قصه قربانیان خفقان وحشت و تباهی حاکم بر کشوری در پس پرده آهنین آخرین سال های استبداد کمونیسم است و در این وادي فیلمساز به اقتضای نزدیکی اش به آنچه به تصویر می کشد ، بنا را بر احساساتش برای حسرت آنچه به زادو بومش تحمیل شده و دلسوزی برای مقوله هنر و نفس آزادیخواهش گذاشته و همين فیلم را از شور گزارشی آثار افشاگر و هیجان برانگیز سیاسی روز منزه می دارد و همچون حال و هوای رمانی کلاسیک ،لحن و فضای اثر را به کرختی و سرمایی می آراید که بهترین توصیف از حال و روز منجمد زمان فیلم است. همانطور که به لطف دکوپاژهای جالب کارگردان ؛در خانه ها و حریم افراد، عدم امنيت خصوصي موج می زند.
موضوع فيلم به شدت جدي و انساني است و اين نشان از آگاهي و بصيرت نويسنده و کارگردانش دارد.« زندگي ديگران» نيز با استقبال خوب مردم آلمان، فروش بيش از ١٠ ميليون يورويي اش و نامزدي اش در ١١ رشته از مراسم بهترين فيلم آلمان و نقطه آغاز درخشاني براي کارنامه فون دونرسمارک (نويسنده و کارگردان) و اسكاري بياد ماندني را براي او رقم زد .
فیلم با زاويه اي گیرا و پرکشش، به خوبی مصائب روشنفکر بودن یا حتي شهروند عادی بودن در نظامهای توتالیتر را به تصویر میکشد. در «زندگی دیگران» میبینیم که زندگی مردم، قلمروی است که دولت حق خود میداند كه بر آن نظارت و مراقبت بیحدومرز کند و بدین شیوه بر آنان اعمال قدرت نماید. کارگردان با هوشمندی خیابانها را خالی نشان داده است. حتي یک کافه-بار که در فیلم نشان داده میشود، خلوت است و میزها و دیوارها خشونت آهنینی دارند. فضای عمومی، به هیچ روی دلپذیر و پویا و پرتحرک نیست. انگار هر روز خبری بد در شهر میپیچد و همه در خانه میخزند. در حکومتهای توتالیتر، گوشهگیری و افسردگی، آیینی جمعی است.
بر خلاف تصور اوليه سباستين کخ[گئورگ درايمان] (كه بيشتر بينندگان او را پس از فيلم Black Bookميشناسند)نقش اول فيلم و بخش مهمی از گیرایی فیلم در شخصیت ویسلر است؛ منتقدان بازی بيادماندني "اولریش موهه" به نقش ويسلر را تحسين كرده و در جشنواره هاي مختلف جايزه بهترين بازيگر مرد را به او تقديم كرده اند. "موهه"، با آن صورت سرد و چشمان یخی و راه رفتناش با شانههای ثابت، به خوبی بدن یک مأمور اطلاعاتی را نمایش میدهد که نوع کار و فکرش اندک اندک بر شکل و شمایل انداماش اثر گذاشته است. جايي خواندم موهه که در فیلم، نقش مأموری اطلاعاتی را بازی میکند، خود در زندگی واقعی، قربانی اشتازی بوده و همسرش جاسوسی وی را برای اداره اطلاعات آلمان شرقی میکرده است.
شايد بهترين تعريف از اين فيلم را بتوان در اين جمله خلاصه کرد که دلباختگي جلاد به قرباني زمينه ساز کشف رگه هاي انسانيت نهفته در درون وي مي شود. دلباختگي خويشتن دارانه ويسلر به کريستا که هرگز بر زبان نمي آيد، اما باعث مي شود که او دنياهاي تازه اي را کشف کند. با «برشت» واقعي آشنا شود و کار عاري از احساس خود را با ملاحظات انساني پيوند بزند. تماشاي زندگي ديگران به عنوان نمونه اي تحقيقي از آن چه در آلمان شرقي قبل از فروپاشي اردوگاه چپ و بعد از آن رخ داده، ضروري است. عملکرد مکانيسم غير انساني دستگاه هاي اطلاعاتي جهت ارضاء اميال جنسي سياستمداران و ترسيم جنگ سرد به موضوعي فاقد انسجام ، از نكات مهم فيلم است. گاه به نظر مي رسد زن ديگري غير از کريستا در اين شهر وجود ندارد و دستيابي به او ، به مثابه آزادي از دست رفته اي است که غايت آرزوي هر مردي است. بازي بسيار خوب اولريش موهه و ديگر بازيگران فيلم گرماي اطمينان بخشي به فيلم داده و آن را از ديگر محصولات سينماي در حال احتضار آلمان متمايز مي کند،
لحظههای شکلگیری این فرد به شکل و شمائل انسان شدن حقيقتا" تکان دهنده است. او حالا اطرافش را بهتر میبیند. با پسرک داخل آسانسور (که پدرش را نیروهای خودش کشتهاند)حرف میزند. نیاز به زن را در زندگی سرد و خانه خاکستریاش بیشتر حس میکند و حتي از زن تنفروش میخواهد كه بیشتر پیشش بماند.
از نواي پیانو نویسندهای که همه حرکاتش تحتنظر او ست، منقلب میشود. از فداکاری زن بازیگر كه برای کمک به همسرش ، خود را در اختيار وزير فرهنگ قرار ميدهد، آنقدر منقلب ميشود که دست به کار میشود تا جلوی اين فاجعه را بگیرد.
یادآوری نقش فراموش شده «هنر» در زندگی ؛ و تحول و اثری که در ابعاد مختلف , در زندگی افراد میگذارد ,لطيف ترين نکته فیلم است .درست همانطور که در فیلم«The Visitor » شاهد تغییر در زندگی والتر پرفسور اقتصاد و استاد دانشگاه بودیم ،كه پس از آشنايي اتفاقي با نوازنده تمپو،موسيقي او را دگرگون ميكند .
هانا آرنت، فیلسوف آلمانی که مسأله توتالیتاریسم یکی از کانونهای اندیشه سیاسی وی ميبود، شر موجود در نظام توتالیتر را به شیوهای بدیع تفسیر کرده است. از دیدگاه او، ارتکاب شر، صرفاً عملی شیطانی و یا حتي برابر با حماقت نیست. هانا آرنت، مسأله خیر و شر را به قوه اندیشیدن پیوند میدهد. از نظر وی مرتکب شر، کسی است که نمیاندیشد. آرنت - به ویژه پس از حضور در دادگاه آیشمن - در چند نوشته خود استدلال کرد چگونه اندیشیدن، موقعیتی را پدید میآورد که آدمی از ارتکاب شر بازمیایستد آیشمن که یکی از کارگزاران کورههای آدمسوزی دوران هیتلر بود، از نظر آرنت نمونه بارز انسانی نااندیش است.
ویسلر نمونه معکوس آیشمن است. در صحنه نخست فیلم، ویلسر بازجوست و یک زندانی را با ترفندهای بازجویی از پای درمیآورد و به اعتراف وامیدارد. صحنه بعد، او را بر سر کلاس درس بازجویی نشان میدهد که شیوههای درهم شکستن قربانی را به شاگردان جواناش میآموزد. اما نشستن در آن بالاخانه و گوشی نهادن بر گوش و تحت نظر گرفتن زندگی یک روشنفکر، فرصتی برای اندیشیدن پیش روی او میگذارد. او میاندیشد. به درماندگی نویسندگان و هنرمندان در برابر سانسور و نظام مراقبت و مجازات دولت و به پایداری و انگیزه آنان برای مبارزه در راه آزادی میاندیشد. حتي سبک زندگی روشنفکر تحت نظر نیز برای او مایه اندیشیدن است.
شخصیت های «زندگی دیگران» همه در دایره ترس ، انتظار و از دست دادن ساده ترین نوع حق حیات به ساده ترین گونه خود سرگردانند. شکست می خورند اما ناامید نمی شوند. زندگی تا روز رهایی ادامه خواهد داشت.
«زندگی دیگران» فيلمي خوش ساخت است. ضرباهنگ ملایم فیلم بیننده را همراه خود می کند سکته و پرش ندارد و به این ترتیب ، در نيمه اول فيلم تماشاگر ،اندكي از طبيعت ساکن و خسته کننده کار تعقيب و مراقبت بي تاب ميشود اما ارزش فیلم فراتر از این است. پیام فیلم از چند جهت به ویژه برای بیننده در یک مملکت دور از دموکراسی مفهومی آکنده از روح تلاش، امید و ایستادگي تا مرگ و نابودي دیکتاتور است ، سانسور و سکوت نميتوانند درمقابل آزادی دوام بياورند. صحنه های شنود خانه های روشنفکران از سوی پلیس مخفی و سازمان امنیت ملی و جاسوسانی که همواره حتی خصوصی ترین بخش های زندگی مردم مانند زناشویی را هم مد نظر دارند ، همه آنقدر ملموس هستند که بسادگي و بدون شگفتی پذیرفته ميشوند. در ادامه ارائه آمارهای خودکشی نیز از فصل های دیدنی است. اینکه چگونه آلمان شرقی مخالفین خود را می کشت و مرگ آنها را خودکشی اعلام می کرد ولی پس از اندکی انقدر آمار خودکشی ها آنقدر بالارفته بود که دیگر عادی نمی نمود و دست آخر آنقدر شور شد که صلاح را در آن دیدند که اصلا آمار خودکشی خود را منتشر نکند.
به این ترتیب بخشی از فیلم را روایات مستند می سازد روش های بازجویی و اعتراف گیری نیز از همین دسته می باشند که همه به دلیل اتکا به واقعیت و کارگردانی، خوب از کار درآمده اند.
جایی خوانده بودم که اگر گمراه شده گان زمانه ما، شانسی برای دیدن و امتحان زندگی دیگری داشته باشند، حتما بین آنها هستند کسانی که به خود بیایند و طعم "زندگی دیگرانی" را بچشند. همانطور که رئیس بازجویان و مامور ارشداطلاعات آلمان شرقی در یک ماموریت خود را باز میابد و شرف و انسانیت اش را جایگزین رفاه و حرفه اش میکند..
انتهای فیلم آخرین دیالوگش هم فراموش نشدنیست.
جاييكه فروشنده میپرسد :"هدیه است؟کتاب رو کادو کنم؟" و مامور شکسته با لبخندی قاطع میگوید:"نه ! مال خودم است
نميدانم چگونه چنين فيلمي[ وبا چه ميزان تغييري!!!] در توصيف سرويس هاي اطلاعاتي و انحراف هاي جنسي رايج در آنها ،در جشنواره سرداران به نمايش در آمده!؟

پانوشت :
Das Leben der Anderen(نام آلمانی) یا The Lives of Others از آن دسته فیلمها یست که هرگز فراموش نخواهم کرد و جایگاه ویژه ای برایم دارد.یادم میاد وقتی فیلم را دیدم تا مدتی آنقدر تحت تاثیر آن بودم که از ذهنم خارج نمیشد ، و بدتر از آن اینکه تا مدتی هیچ فیلمی هم به دلم نمی چسبید. «زندگی دیگران» از همان دسته فیلمهایی بود که به نوشتن وادارم کرد و نتیجه اش هم دایر کردن همین وبلاگ شد!!چندی پیش به شدت یادش کرده بودم و حس میکردم که انگار دارم آنرا دوباره ولی اینبار به نحوی دیگر و از نزدیک شاهد هستم ! این بود که دست نوشته کوتاه و کنار افتاده قدیمی را برداشتم و سر وسامانی بهش دادم ، تصادفا" این پست مقارن شد با نوزدهمین سالگرد فروپاشی دیوار برلین که همین چند روز گذشته بود.
***
حدود يكسال پس از آنكه The Lives of Others اسكارش را به خانه ببرد ، درسفري كه از آلمان غربي به آلمان شرقي (هرچند كه ديگر بدين نام ناميده نميشوند) با ماشین سواری داشتم ، بجز طبيعت زيبايي منطقه و عقربه سرعت سنج ماشين (كه همواره از 200 تا 220 در نوسان بود و من از آن چشم بر نميداشتم) در حاليكه محو تماشاي كليسا ها و تفاوت رفته رفته ساختاري و معماريشان از غرب به شرق بودم، و تغییرات جاده را چه از لحاظ ظاهری و چه از لحاظ کیفی حس میکردم( البته نسبت به جاده های همانجا!) لحظه اي نبود كه از ياد دو اثر ماندگار هنري غافل شوم: يكي The Wall پينك فلويد كه راجرواترز در سال 1990جلوي ديوار فروپاشيده برلين اجرا كرد( اجرايي جالب و با شكوه كه به همگان ثابت كرد كه پينك فلويد را فقط و فقط خودشان بايد اجرا كنند وبس!!) و ديگري فيلم «زندگی دیگران».
بعد از گذشت ماهها پس از دیدن فيلم (خوشبختانه فيلم رامطابق با سنت فيلمهاي خارجي اسكار به زبان اصلي(آلماني) با زيرنويس انگليسي ديدم ،و از زيرنويس هاي بي كيفيت فارسي فارغ بودم) هميشه به اين فكر ميكردم چطور حكومتي كه با اين دقت و ریز بینی بر تک تک افکار مردمش نظارت و تسلط داشت و از هر حركت كوچك مغاير با سليقه اش جلوگيري ميكرد،اينطور پوسید و از هم فرو پاشيد؟نظارت و کنترل که دیگر بیشتر از این نمیشود.آن هم پشت دیوارهای بسته ای که کسی از خارج از آن ، اجازه خبر داشتن حتی از اقوام خود ندارد! اینجا شاید بد نباشد یادی هم از شاهکار "امیر کاستاریکا" «Underground» داشته باشم که نشان میداد چگونه گروهی سودجو سالها پس از اتمام جنگ جهانی هنوز مردم را از ترس حمله های دشمن ؛ در شهر زیرزمینی نگه داشته اند و در روی زمین مال و املاکشان را به یغما برده اند و بر آنها حکومت میکنند.
در طول راه از دوست آلماني ام درباره روزي كه ديوار فرو ريخت سوال ميكردم و او هم داستان خنده دار سخنراني شهردار مست برلين را برايم نقل كرد كه درحاليكه كارشناسان دو كشور درحال بررسي زمان بازگشایی مرز دو كشور داشتند، عبور مردم را از ديوار را مجاز و بي اشكال ميخواند و سرانجام قبل از اتمام كار كارشناسي مردم با خوشحالی از شرق ديواربه آن سوي آن يورش ميبرند. با شيطنت پرسيدم خب چرا از شرق به غرب ؟ پاسخ داد :يه ضرب المثل آلماني هست كه ميگه هر وقت كنار ديواربرلين ايستادي و ندانستي كدام سمت اش هستي،كافيه يك عدد موز را بياندازي روزي ديوار. از هرطرفي مردم حمله كردند تا آن موز را از روي ديوار بردارند آنطرف سمت شرق ديوار است!
در نيمه راه پايان طريقت بودم كه سفري پيش آمد. سفري متفاوت با سفر قبل...
سفر قبل كه به غرب رفته بودم .بارم فقط «فرشته» بود و رنگم "سپيد" .
اينبار كه از شرق برگشته ام همراهم «اژدها» ست و رنگم "سرخ"!!!
سفر قبل 666 غرق دركليسا بود و در كليسايي 600 ساله و در حضور سه قديس اشكاني ؛شمعی افراشت و با«فرشته» پيمان بست. اما اينبار هرچند سرايش معابدي با همان قدمت بود ، ليكن«اژدها» از امپراطور زمان و مکان ياري گرفت و پيمان «فرشته» را در شكست.
![]()
سفر قبل آوای Bobby McFerrin همدمم بود که ساز یویومای ژاپنی را در اجرایی فراموش نشدنی از"دوئت ویلون ویوالدی" باحنجره طلایی اش بسان ویلونی همراهی میکرد.
اما اینبار تار دردمند " لطفی" مونس شبانه ام بود و «ارغوان»سایه، که همچو موجی سوار بر آن خودنمایی میکرد.
مرا چه شده است؟!
من که از دست همه لغزیدم اینبار از دست خودم "لیز" خوردم!
اکنون که قوانین شکسته شده است،
«ارغوان» را (که گاها" در کامنتها برای بعضی از دوستان مینوشتم) از برای خودم مینویسم:
ارغوان
شاخه ی هم خون جدا مانده ی من...
یک پست سکوت

